elina nafaselina nafas، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

الينا عشقه خداجون شكرت

الینا در کیش (مهر 92)

دخی جون!!!! امووووووون از دست تو دخییی... آتیش... پوست مارو همچین خوشگل کندی: توووو فرودگاه آخ آخ آخ خدا رحم میکرد اگه کودکی رو اینور اونور میدیدی بدو بدو برسی بهش اخه دختر تو چرا اینقدر بچه ها رو دوست داری هیچ بچه ای رو من توو فرودگاه به اندازه تو علاقمند به بچه ها ندیده بودم خلاصه مارو توو فرودگاه هم معروف کردی آخ آخ آخ نگم دیگه  هواپیما رو گذاشته بودی رو سرت همه بهمون چپ چپ نگاه میکردن وااااای تو هتل هی الینا تو لابی هتل از لای این میز میرفت اون میز و اون صندلی و از این راه به اون راه و گلای رو میزاهارو به ما تقدیم با عشق میکردی مامان بیچاره هم دنبال دخی آتیشششش که لی لی جون مامان یه جا بمون القصه گویا اونجا هم م...
16 آبان 1392

ببین الینا جونم امروز چی به من گفت؟؟

دخملی قشنگم امروز در جواب سلام من با زبون خوشگلش گفت  شجایه   سیلاااا      دو روزه میگه آب وقتی تشنش میشه میره سمت یخچال در حال نق زدن و تند تند میگه آب آب آب وقتی میگم الینا چشم کجاست میگرده دنبال عروسکاش اونا رو میاره دست میزاره روی چشمشون و کشیده و ناز میگه چش چش چش ابااااااا اباااااااااا: یعنی بابا مامممممم مامممم...: یعنی مامان خخخخخخخ: خاله ، چرخ عم: عمه عمو جیجلشو بخولم عاشقشم میمیلم براش امروز چهارشنبه سوم مهر ٩٢  و من خیلییییییییی خوشحالم   ...
3 مهر 1392

الینا چه کارایی دوست داره؟؟؟

دخملی قشنگم عاشق اینه که یکی ببردش بیرون کفشای بوق بوقیشو بپوشه راه بره از این ور به اون ور یه شییرو بگیره به دندون آروم آروم بیاره نزدیک صورتت و تو با دندون ازش بگیری با صدا ذوق می کنه و دوباره تکرار اینکار بارهال و بارها ولبخند قشنگش و نگاه مهربونش به چشمات که داره ازت تشکر می کنه عاشق اینه که بیاد گازت بگیره آخه جای دندوناش می خاره موهاتو بگیره و یه گل سر بهش بچسبونه هرچند که این توانایی رو نداره اما تلاششو میکنه عاشق اینه که مدام سنجاق سرتو دربیاره و به سرخودش بزنی و بزنه با شونش میاد موهاتو مثلاً شونه میکنه تلفن خونرو بعد اینکه تو حرفاتو دی بیاد برداره و بچسبونه به گوشش و تو از اون طرف بهش بگی الوووووووو الینا جونم!؟!!... ...
30 مرداد 1392

چه شب بدی بود

دیشب یک شب وحشتناک و بد بود. خیلی بد... شب از نیمه گذشته بود اواخر مرداد ماه و تو یک سالته برای دقایقی دنیا چقدر بی مفهوم بود... انگار همه چیز رو به آخر بود انگار آخر دنیا بود... مدام این لحظه جلوی چشمام نقش می بنده: اینکه چشمات بی صدا بسته بشه درحالی که با چشمات برای لحظه ای نفس رو از چشمای ما التماس کنی... اگه بابا چشمش به تو نیوفتاده بود واااای... من حتی یک لحظه هم متوجه حال بد تو نشدم بابا پرید سمتت دستشو انداخت توی حلقت و من خشکم زده بود نمیتونستم تصور کنم که چه اتفاقی در پیشه و اصلاً چرا بابا داره اینکارو میکنه؟؟؟!!!!؟؟؟ فقط در حالی که ماتم برده بود اومدم و از پشت چند ضربه محکم زدم پشتت که اون در بطری از ح...
24 مرداد 1392

الینا جونم تولدت مبارک

دخملی قشنگم بالاخره تولد یک سالگیت رسید و همه ی مارو به یاد پارسال همین موقع انداختی چه روز هیجان انگیزی بود اون روز و چه روز پرنشاطی هست این روز.. خدارو شکر به خاطر تو... خدایا شکرت که این همه عشق رو توی خونمون جاری کردی... تو الینای قشنگم که مثل یه فرشته ی کوچولو اومدی تو زندگی ما به همه ی دلهامون نور ایمان و امید رو بخشیدی و حالا با هرروز دیدنت قلبم روشن میشه و هر روزی که از سرکار به امید دیدنت میام خونه و همه خستگی هام از تنم بیرون میاد و تو با اون نگاه مهربون و لبهای خندونت شوق دیدار مادرو نشون میدی و من که با در اغوش کشیدنت خدامو شکر میکنم دخملی قشنگم دوستت دارم از ازل تا ابد و این هم عکس های تولد دخملی...
23 مرداد 1392